X
تبلیغات
برنامه اینترنتی-------> پربیننده ی ------->گنج حضور
صفحه اصلی لینک به آر اس اس تماس از طریق ایمیل

------¤ گنج حضور ¤------

                                                                                    ;    برنامه گنج حضور فقط برای رفع بی حوصلگی دلمردگی توهمات ذهنی و رسیدن به حالت شادی طبیعی شماست | برنامه گنج حضور میپردازد به معنویات اصیل مولانا و حافظ

     

 

 

 

 

                               

 

 

 

 

»سخن گوهربار بزرگان:

مولانا:در پیش او دو من نمیگنجد تو من میگویی و او هم من. یا تو بمیر پیش او یا او پیش تو بمیرد تا دویی نماند اما آنکه او بمیرد امکان ندارد نه در خارج و نه در ذهن اکنون چون مردن او ممکن نیست تو بمیر(مردن در عشق و حذف منیت) تا او بر تو تجلی کند و دویی برخیزد


درباره وبلاگ

 

 

 

 

منوی اصلی

 

نویسندگان

 

 

 

آخرین مطالب ارائه شده

 

 

لینکدونی

 

 

آرشیو مطالب

 

 

طراح قالب

 

fire-web.blogfa.com| جدیدترین قالب ساز بلاگفا

 

 

آمار و اطلاعات دیگر

 

    

 

 

 

محل لينک سايت و همکاران:

آدرس لينک را در سايت خود کپي کنيد






ساعات پخش و فرکانس از شبکه تصوير ايران
جهت سفارش Cd,DvD

 
خلاصه داستان(کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب و غزل464):برنامه 285
جمعه 1388/12/14|21:10
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست/نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست

-وصل:یکی شدن با خدا و لقا یعنی:دیدار خدا

 ذهن فقط فرم را میشناسد و خدا از جنس فرم نیست.
نوبت جمع کردن هشیاریهای گیر افتاده در چیزهای مختلف فکری و ذهنی هست که چون یک هشیاری ناب و یکی و جمع شده دراین لحظه شدیم نوبت حشر و بقا یعنی زنده شدن به زندگی و نرفتن به ذهن و درآنجا مردن و بی روح شدن .

درج عطا شد پدید غره دریا رسید/صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست

-درج عطا:این کار باعث درج عطا میشود که:مقداری از فضای هشیاری را در اختیار بگیریم و نگذاریم برود در ذهن قبلا هم توضیح دادیم که هشیاری یا زندگی در تمامی موجودات هست مثلا در حیوان این هشیاری به او میرسد اما خرج بدن یا غریزه او میشود اما در انسان امروزی این هشیاری خرج ذهن میشود که به فکر تمام روز مشغول و تمام توجه او در چیزها و فکرها گیر کرده و این توجه همان هشیاری
دریا:فضای بینهایت عمیق این لحظه و حس حضور خود=یکی شدن با خداست

صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست/این خرد پیر کیست این همه روپوش‌هاست

-صورت تصویر از کجا میآید؟جذب کردن هشیاری در ذهن که این کار تند تند متب انجام میشود مثل ساخته شدن یک تصویر پولدار بودن اما مولانا گوید این پولداری واقها تویی؟(پول زیاد داشتن بد نیست اما با آن هم هویت شدن نادرست است) و یا مثل ساختن تصویری از همسر و اینکه او باید من را کامل کند و بدانید که شما کاملید و این توقعات را به خود اضافه کردن و با آن تصاویر هم هویت شدن باعث اوقات تلخی میشود در این مورد هم در برنامهای قبل کامل توضیح دادیم.

 خرد پیر:مجموعه ی تمامی عقلهای عالم که در جهان یکی است...ما با باورهای دیگران و کتابها هم هویت شدیم و یا فکرهای گذشتمان و اینها همه روپوش هست.اما چاره چیست؟ :


چاره روپوش‌ها هست چنین جوش‌ها/چشمه این نوش‌ها در سر و چشم شماست

-اجازه بدیم این جوش بیکران زندگی از طریق ما بیان شود و اصلا اصل ما همان است.
پذیرش این لحظه فضایی را در ما ایجاد میکند که به آن تسلیم گوییم.

در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر/این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست

-در سر خود پیچ:تمرکز را روی خودتان بگذارید گویی فقط یک هشیاری در جهان هست آن هم شمایید
خاک:همان تصاویر ذهنی از خودمان که اینها نمیگذارد سر زندگی را از آسمان(زندگی) ببینیم.ما از دیگران دائما انتظار داریم و همش در ترس و نگرانی هستیم که منشا آنها همان من ذهنی هست

ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک/تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست

-ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک:مثل مولانا که انسان را بیدار میکند.

تا تو بدانی:دانستن اینجا منظور دانستن ذهنی نیست بلکه منظور مولانا اینکه تبدیل شویم...ما یک چیزی فکر میکنیم و دائما توجه ما را با خودش میبره گویی از جا کنده میشویم اگر کسی به ما حرفی بزند حتی در خانه هم که نشستیم گاه تلقین عصبانت میکنیم.


آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان/دانک پس این جهان عالم بی‌منتهاست

-ما یک سر آشکار داریم و آن همان انواع باورهاست که از خود میدانیم و براساس آنها یک مرکزی بنام خود درست کریدم و هرلحظه در مقابل زندگی به عنوان یک سر بلند میشویم درصورتی که گفتیم باید در مقابل او تسلیم بود و معنای آن همین است که سر آشکار را بیندازید.بدانید که علت نفهمیدن و این هشیاری را نداشتن که ذهن خود و واکنشهای نفسانی آن را دیدن(یا نفهمیدن این کلمات و برنامه) بخاطر اینکه ما همچون جنینی هستیم که در شکم مادریم و اگر به ما بگویند خارج فکرها و وابستگیها دنیایی هست باورمان نمیشود و به این قیامت شک داریم و قیامت این لحظه هست حال اگر دست از خون خواری چیزها بردایم و متولد شویم میفهمیم که در پس این جهان عالمی بی منتهاست


مشک ببند ای سقا می‌نبرد خنب ما/کوزه ادراک‌ها تنگ از این تنگناست

-مشک:شراب زندگی و تنگنا یعنی نپذیرفتن انواع باورهای دیگران که این فضای درونمان را تنگ کرده


از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش/نور تو هم متصل با همه و هم جداست

-تبریز:نماد لامکان این لحظه هست
 نور متصل:درون شماست...هر وضعیتی در زندگی دارید بپذیرید تا با این فضا موازی و یکی شوید...

مثنوی معنوی دفتر دوم
بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب


بر لب جو بوده دیواری بلند/بر سر دیوار تشنه‌ی دردمند

-دیوار:همان منیت ماست یا من ذهنی که روی این دیوار تشنه زندگی کردنیم ولی حالیمان نیست که این خواستن را روی دیوار منیت میخواهیم و این کار باعث شده به جوی آب حیات که پایین دیوار نرسیم


مانعش از آب آن دیوار بود/از پی آب او چو ماهی زار بود

-ما دنبال آبیم اما نمیدانیم که چمان هست که گاه نگرانیم و تنها یا همان زاریم


ناگهان انداخت او خشتی در آب/بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب

-خشتی همان آجر سفالی و مولانا گوید اجر سفالی چرا که این هم هویت شدگیها واقعا هم سست و روح و آسان در آب حضور حل میشوند حال با انداختن هر آجر یک فضایی در ما به جوش میآید...


چون خطاب یار شیرین لذیذ/مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ

-حال اگر صدای خدا را میخواهید بشنوید راحش انداختن آجر مثل آجرهای ترس یا کینه از کسی داشتن

 
از صفای بانگ آب آن ممتحن/گشت خشت‌انداز از آنجا خشت‌کن

-ممتحن:رنج کشیده و گاه اشخاصی از این دست هستند که با دردهایشان هم هویتند و دوست دارند هرجا روند از دردهایشان بگویند.


آب می‌زد بانگ یعنی هی ترا/فایده چه زین زدن خشتی مرا

-حالا فایده این کندنها چیست؟

تشنه گفت آبا مرا دو فایده‌ست/من ازین صنعت ندارم هیچ دست

- یکی شنیدن صدای آب یا زندگی شاد این لحظه که برای ما تشنگان صدایی همچون رباب دارد.

فایده‌ی اول سماع بانگ آب/کو بود مر تشنگان را چون رباب

-نهر کجاست؟ زیر فکرها و تصاویر ذهنی هست.


بانگ او چون بانگ اسرافیل شد/مرده را زین زندگی تحویل شد

بانگ اسرافیل همین الان هم زده میشود در صورتی که آن آجرهایتان را بیاندازید که این بانگ شبیه:


یا چو بانگ رعد ایام بهار/باغ می‌یابد ازو چندین نگار


یا چو بر درویش ایام زکات/یا چو بر محبوس پیغام نجات

-حالا این انرژی بدست امده مثل دادن زکات که درویشی (ما) منتظر این غذا هست که به ما میرسد.


چون دم رحمان بود کان از یمن/می‌رسد سوی محمد بی دهن

این انرژی مثل دم خدایی که از سوی یمن(افرادی مثل مولانا و حضرت محمد(ص)) به محمد(در شعر:ما) میرسد
یا چو بوی احمد مرسل بود/کان به عاصی در شفاعت می‌رسد

-عاصی:عصیان کننده که ما هستیم و هر لحظه به زندگی شکایت داریم اما شفاعت ما دراین که این اجرها را بیندازیم.
یا چو بوی یوسف خوب لطیف/می‌زند بر جان یعقوب نحیف

-مثل یعقوبی که از بوی یوسف جان گرفت و یعقوب هم بالای دیوار بود که اول نحیف و لاغر بود همچون ما


فایده‌ی دیگر که هر خشتی کزین/بر کنم آیم سوی ماء معین

-فایده دیگر نزدیکی و شنا در آب زندگی هست...


کز کمی خشت دیوار بلند/پست‌تر گردد بهر دفعه که کند
پستی دیوار قربی می‌شود/فصل او درمان وصلی می‌بود
سجده آمد کندن خشت لزب/موجب قربی که واسجد واقترب

-در قرآن آمده که سجده کنید تا به من برسید و در نماز هم سجده یعنی موازی بودن و پذیرش این لحظه و سجده عین کندن همان اجرهاست که با کندن هر آجر سجده ما به آب نزدیکتر میشود.


تا که این دیوار عالی‌گردنست/مانع این سر فرود آوردنست
سجده نتوان کرد بر آب حیات/تا نیابم زین تن خاکی نجات
بر سر دیوار هر کو تشنه‌تر/زودتر بر می‌کند خشت و مدر
هر که عاشقتر بود بر بانگ آب/او کلوخ زفت‌تر کند از حجاب
او ز بانگ آب پر می تا عنق/نشنود بیگانه جز بانگ بلق
ای خنک آن را که او ایام پیش/مغتنم دارد گزارد وام خویش

-وام خویش یعنی کندن آجرها که وام ماست به خدا و نصیحت مولانا:که ایام فعلی را برای نزدیکی به آب از دست ندهید:


اندر آن ایام کش قدرت بود/صحت و زور دل و قوت بود
وان جوانی همچو باغ سبز و تر/می‌رساند بی دریغی بار و بر
چشمه‌های قوت و شهوت روان/سبز می‌گردد زمین تن بدان
خانه‌ی معمور و سقفش بس بلند/معتدل ارکان و بی تخلیط و بند
پیش از آن کایام پیری در رسد/گردنت بندد به حبل من مسد
خاک شوره گردد و ریزان و سست/هرگز از شوره نبات خوش نرست

-هشدار مولانا که جون ژیر شدی دیگر فرصت وصال به آب زندگی در تو کم میشود همانطور که در شوره زار محصولی و میوه ای بدست نمیآید.


آب زور و آب شهوت منقطع/او ز خویش و دیگران نا منتفع

-نامنتفع: بی بهره


ابروان چون پالدم زیر آمده/چشم را نم آمده تاری شده
از تشنج رو چو پشت سوسمار/رفته نطق و طعم و دندانها ز کار
روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز/کارگه ویران عمل رفته ز ساز
بیخهای خوی بد محکم شده/قوت بر کندن آن کم شده
 

 

 

  نوشته شده توسط پرویز شهبازی |  
 

 

 

Home | RSS | Contact Us